و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
Sohrab Sepehry
ماه من ،غصه چرا؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و
پر از مهر ، به ما می خندد!
یا زمینی را که ، دلش از سردی شب ها ی خزان نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار، دشتی از
یاس سپید
زیر پا ها مان ریخت ، تا بگوید هنوز ، پر امنیت احساس خداست !
ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم ، همه خو شبختی تو ست !

زندگي چون خنياگر عشق
آهنگ عاشقانه مي نوازد
وفرا خوان عشق می شوم.
.
عشق هم
نغمهي زندگي سر ميدهد
و به رقص زندگي
می خواندم.
.
و خشمهاي فرو خفته
مرا به اعتصابی جانکاه.

دل من دير زمانی است كه می پندارد :
« دوستی » نيز گلی است ؛
مثل نيلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظريفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.
در زمينی كه ضمير من و توست ،
از نخستين ديدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هايی است كه می افشانيم .
برگ و باری است كه می رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است .
گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،
زندگی را به دلانگيزترين چهره بيارايد .
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،
كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت .
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج می بايد كرد .
رنج می بايد برد .
دوست می بايد داشت
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياری ، غمخواری
بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند :
شادی روی تو
ای ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه عطرافشان گلباران باد

این روز مبارک را به پدر عزیزم و همه پدران مهربان ایران زمین تبریک
می گم

تقدیم به پدر عزیزم با عشق
در ساحل قدم گذاشتی
دریا تا ابد با امواجش به جای پایت بوسه می زند
پا به جنگل گذاشتی
به یمن قدمهایت جنگل تا ابد سبز خواهد ماند
به کنار رود رفتی
رودها به پاس قدمت تا ابد جاری خواهند ماند
به کوه سر زدی
کوه ها به احترامت تا ابد به پا ایستاده اند
پا در بیابان گذاشتی
بیابان در آتش دیدار تو خشک شد
پا در دلم گذاشتی
دیوانه شد، مست شد، مجنون شد
و هنوز قلبم در تحیر است
که کدامیک باشد؟
دریا، جنگل، رود، کوه و یا بیابان
قلبم را دریا خواهم کرد تا جای پایت را بوسه دهد
و جنگل خواهم کرد تا سبز بماند
و رود و کوه و بیابان تا....
و آیا آنان حق قدمهایت را ادا کرده اند؟
پس این دل چگونه قدران تو و قدمت تو باشد؟
و آیا این قلب زمینی تاب داشتن یک آسمانی را دارد؟
قلبم به یادت و به نامت می تپد
و با هر تپش نام تو را می آورد
و به درگاه خداوند دعا می کنم و عاجزانه می خواهم
به من و به قلبم توان و لیاقت داشتن تو را بدهد
آمین



تقدیم به مادر عزیزم که با همه وجودم به او عشق می ورزم و می دانم که وجود من بدون وجود او تهی و بی ارزش خواهد بود
و
تقدیم به همه مادران دنیا که بهشت زیر پای مادران است.

مادر،
اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.
گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.



با قلم ميگويم:
- اي همزاد، اي همراه،
اي هم سرنوشت
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت.
شعرهايم را نوشتي
دستخوش؛
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟

چرا همگان را نبخشم
و شعله که بر باد خواهد رفت و
سعی خواهم کرد از زاویه بهتری به زندگی نگاه کنم
ترسی نخواهم داشت
و به روابطم با آنانکه راه تازه ای برای زندگی پیدا کرده اند ، فکر خواهم کرد


هر کسی
سر به گريبان خود است


شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
وعشق![]()
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد


ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
آیا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره باران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس آیا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟




گاهي آرزو مي كنم كاش هرگز نمي ديدمت
تا امروز غم نديدنت را نخورم
كاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند كه امروز
آرزوي ديدن يك لحظه، فقط يك لحظه از لبخندهاي
عاشقانه ات را داشته باشم
كاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه ها بهانه نگيرد
و اشك نريزند
كاش حرفهاي دلم را بهت نگفته بودم
تا امروزبا خود نگويم
آخه او كه مي دونست چقدر دوستش دارم


محبوب من بیا
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام
شور و نشاط عشق برانگیزد
من غرق مستی ام
از تابش وجود تو در جام جان چنین
سرشار هستی ام
من بازتاب صولت زیبایی توام
ایینه شکوه دلارایی توام
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما تنم در باد
به تماشای غزلهای آخر می رفت
امروز را بی تو خفتم
فردا که خک را به باد بسپارند
تو را یافته ام
مگر تو نسیم ابر بودی
که تو را در باران گم کردم ؟

خداوندا مقرر فرماي كه ما همه را دوست بداريم
و در حق همگان نيكوكار و نيك انديش باشيم
خدایا چنان كن كه بدانديش را به خيرخواهي ، بدكردار را به نيكوكاري ،
محروم كننده را به بخشش ، عهدشكن را به وفاداري
و بدگوي را به خوشگويي پاسخ گوئيم


اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر ، پريده رنگ
با خويشتن ، به خلوت دل ، مي كني ستيز


چند گویم من از جدایی ها
هان چه حاصل از آشنایی ها
گر پس از آن بود جدایی ها
من با تو چه مهربانی ها
تو و بامن چه بیوفایی ها
من و از عشق راز پوشیدن
تو و با عشوه خودنمایی ها
در دل سرد سنگ تو نگرفت
آتش این سخنسرایی ها
چشم شوخ تو طرفه تفسری ست
کارا به بی حیایی ها
مهر روی تو جلوه کرد و دمید
در شب تیره روشنایی ها
گفته بودم که دل به کس ندهم
تو ربودی به دلربایی ها
چون در ایینه روی خود نگری
می شوی گرم خودستایی ها
موی ما هر دو شد سپید وهنوز
تویی و عاشق آزمایی ها
شور عشقت شراب شیرین بود
ای خوشا شور آشنایی ها



